بسوی فردا

10- شركت كندلوس

دکتر علی اصغرجهانگیری متولد اسفندماه سال 1325 در روستای کندلوس از توابع کجور است.وی پس از اتمام دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در ایران راهی آمریکا می‌شود و در ایالت تگزاس در رشته حفاری چاه نفت ادامه تحصیل می‌دهد پس از تحصیل به ایران بازمی‌گردد و به دلیل پذیرفته‌شدن در بورس سازمان‌ملل متحد در دانشکده وین در رشته پلمیر و الیاف مصنوعی تحصیل خود را آغاز می‌کند.

دکتر جهانگیری زمانی که به ایران بازمی‌گردد در کارخانجات سیمان تهران مشغول به کار می‌شود و همزمان با کار در کنکور دانشگاه پلی‌تکنیک پذیرفته می‌شود و کارشناسی ارشد مهندسی نساجی مدرک تحصیلی بعدی اوست.

وی به مدت ده سال مدیریت شرکت تولیددارو را به عهده می‌گیرد و همزمان با وقوع انقلاب، کارخانه هگزان که تولیدکننده محصولات شوینده و بهداشتی بود را تاسیس می‌کند.

 همزمان مجتمع کشاورزی کندلوس را هم احداث می‌ کند با این هدف که بتواند برای منطقه محروم و دورافتاده کندلوس کاری انجام دهدثبت موسسه فرهنگی و خیریه نیز از پروژه‌هایی بود که همزمان با هگزان و مجتمع کشاورزی کندلوس انجام ‌داد.

 

دکتر جهانگیری در زمان جنگ به دانشکده لندن می‌رود و موفق به اخذ مدرک PhD از دانشگاه North field در رشته جامعه‌شناسی می‌شود. ایشان به منظور افزودن بار اطلاعاتی خود سفرهای بسیاری به اقصا نقاط دنیا کرد و هوشمندی و استعداد خود را در زمینه‌های فراوانی آزمود.

تجارب کاری

تجارب کاری او درعرصه های متنوع به ترتیب تاریخی به شرح زیرمی باشد:

  • کمپانی بایرن جکسون آمریکا درزمینه حفاری چاه نفت
  • سیمان تهران (مسئول آزمایشگاه حفاری چاه نفت )
  • آلومینیوم دورال (مدیرپروژه ها )
  • شرکت پایه گذار (مدیرپروژه صنایع بسته بندی سولفاتیک )
  • مدیرعامل شرکت تولید دارو
  • مدیرعامل مجتمع کشاورزی کندلوس
  • مدیرعامل شرکت هگزان شیمی
  • بنیان گذار موزه کندلوس
  • موسس بنیاد خیریه کندلوس (دارنده مقام اول درایران براساس گزارش وزارت کشور )
  • صاحب امتیاز موسس فرهنگی جهانگیری
  • دارای پروانه تحقیقات علمی
  • موسس شرکت نوشدرمان تولید کننده داروهای بین المللی از منشا طبیعت
  • موسس و مدیر شرکت سیبون

 

فعالیتهای فرهنگی :

انسان دوستی ریشه گرفته از حس لطیفش ، سرسختی وتسلیم ناپذیری ، انگیزه بالا برای رقابت کاری ، بلندپروازی ودور اندیشی ، قدرت ایده سازی وایده پروری ،قدرت اجرایی که همگی دست به دست هم داده اند تا از او کارآفرینی تمام عیار بسازند .

 

الگو

این کارآفرین برتر که  10 سال مدیرعامل تولید دارو بوده، معتقد است الگویش در مدیریت کارآفرینانه ، معاون وی در این کارخانه بوده که با ایده " بشکنیم و بسازیم" باعث شده جسارت و خلاقیت دوران کودکی او تقویت شود.

 

منبع و منشا ایده

دانش غنی وتجربیات فراوانش درزمینه‌های مختلف والهام گیری او از منابع طبیعی وذخایر کشور بسیار درجهت گیری این امرتاثیر داشته است. پردازشگر ذهنی او ازهمان طفولیت فعالیت بدون وقفه‌اش را آغاز کرد و خلاقیت و نوآوری که در وجودش بود سهم بسزایی در ایده سازی او داشته است .

 

شروع کارآفرینی

او آغاز زندگی کارآفرینانه خود را پس از استعفا از تولید دارو و آغاز کسب و کار با 9000 تومان سرمایه می­داند که پس تجربه چند کار کوچک ، تصمیم به راه­اندازی کارخانه و تولید محصولاتی با نام هگزان می­گیرد و پس از فراز و نشیب بسیار در سال 1374با 5/2 میلیارد تومان وام و بدهی کارخانه را واگذار و دوباره کسب و کار را از صفر شروع می کند.

دکتر جهانگیری این بار وارد عرصه­های کشاورزی و اکوتوریسم می­شود و موفق به احداث یکی از دیدنی ترین مناطق توریستی کشور در کندلوس و معرفی و پرورش گونه­های جدیدی از میوه­ها و گیاهان دارویی می­شود.

 

دیدگاه ها

او به اصل وجود سرمایه به عنوان واژه ای مقدس اعتقاد دارد و آنرا لازمه پیشرفت، سلامت و بهداشت  تحصیلات و رفاه عمومی ذکر می‌کند و نیز  به سرمایه دار چون شخصیتی ارزشمند که با پشتوانه عشق طی طریق می کند، می نگرد و در این خصوص احکام اساسنامه اش را اینگونه بر می شمارد.

 

او دیدگاه کاملاً فرهنگی اش به مسائل ونگاه باریک بینش به تمام افقهای پیش رو ازاین منظر را اینگونه توجیه می کند: « احساس فرهنگی من خیلی غلبه دارد براحساس صنعتی‌ام. بعد فرهنگی این سرزمین آنقدر بالاست که من دست به هرکاری می زنم باید به نوعی با پوشش فرهنگی درارتباط باشد وگرنه هیچ صنعتکاری همه را ازصنعت درنمی آورد که به کار فرهنگی مشغول کند. من نسبت به کشاورزی دیدی فرهنگی دارم. درست است کارتولیدی است ولی من بایستی به روستاییان آموزش دهم  و بگویم چه کار کنند. من بارها شده است برای اینکه خاصیت گیاهان را توضیح بدهم با پیرمردها و پیرزنها برای چیدن گیاهان رفته‌ام و حتی  برخی از آنها آش درست کرده اند و من خاصیت مواد راتوضیح داده ام. این یک کار فرهنگی است.»

وی اختناقی که دربرخی موارد سطح جامعه را پوشانده است راعاملی جهت شکوفایی آن موردمی داند  واعتقاد دارد که شکوفایی دراختناق بوجودمی آید .

او داشتن انگیزه ( مالی ،اقتصادی ،جاه طلبی ، سیاسی ، ..) برای هرکاری رالازمه پیشبرد انجام موفق آن کار می‌داند. و بالاخره اینکه فراهم‌کردن بستری مناسب درجهت رقابت کاری باعث افزایش انگیزه افراد و پیشرفت  و تولید و توسعه می داند  و می‌گوید که:«تمامی مسیرهایی را که سابقه تجربه آن را داشته به عنوان درهای رقابت برای سایرین باز گذاشته ام. خیلی دوست دارم که افراد مختلف بیایند و کارهای من راکپی کنند که ارزش کار برای من از بین برود و من به فکر این مسئله باشم که کارهای بالاتری تولید کنم به این دلیل که تکنولوژی کار بالاست و یک اطلاعات علمی بالا می طلبد.»

 

 

تامین منابع مالی

خود براین باور است که اگر هرفردی بتواند بجای هرکاری فضای تاریک ذهنش را روشن کند، می تواند آنقدر سرمایه از پستوهای تودرتوی آن بیرون بکشد که اصلاٌ نداند آنها کجا بوده اند. او درموردجمع آوری اشیاء قدیمی به نوعی قصد داشته است که دست به سرمایه سازی بزند چنانکه می گوید:" آن روز که من اینها راجمع می کردم فکر می کردم یک انگیزه ای بشود برای تحول اقتصادی."

انگیزه ها

دکتر جهانگیری در مورد انگیزه خود در تاسیس مجتمع کشاورزی کندلوس این گونه می گوید:

«به دلیل عشق به ایران به دنبال راهی بودم که دینم را نسبت به آن ادا کنم لذا یک منطقه محروم از کشور را انتخاب کردم و به وزارت کشور نامه‌ای ارسال و جریان را توضیح دادم در پاسخ نامه برایم نوشتند که در جغرافیای ایران چنین منطقه‌ای وجود ندارد. به من برخورد که حتی وزارت کشورهم از وجود این منطقه آگاه نیست.

ابتدا فکر کردم که چگونه می‌توانم فقر را در این منطقه ریشه‌کن سازم لذا به توزیع قند، چای و سایر مایحتاج زندگی پرداختم اما متوجه شدم باید ماهیگیری را به مردم یاد دهم نه ماهی خوردن را! در این سرزمین چیزی وجود نداشت جز یک طبیعت منحصربه فرد و چشم‌نواز.

 لذا به مطالعه گیاهان آن منطقه پرداختم و یاد گرفتم چگونه طبیعت را به خدمت بگیرم سپس اقدام به راه‌اندازی لابراتوار و مدرسه کردم. به دانش‌آموزان آموختم گیاهان دشت‌ها را بچینند و به لابراتوار بفروشند تا هزینه تحصیل خود را هم از این طریق تامین نمایند. به این ترتیب 184 نفر از 30 روستا مشغول تحصیل و کار شدند و هزینه‌های تحصیل خود را هم از طریق چیدن گیاهان تامین می‌کردند.

این کارخانه یکصد فرآورده تولید می‌کند و به اکثر کشورهای دنیا صادر می‌کند. من 250 گونه گیاه را از سراسر دنیا جمع‌آوری کرده‌ام و به ایران آورده‌ام و همان برایم پشتوانه‌ای شد که اهداف عمرانی‌ام را ادامه دهم به 66 روستا برق‌رسانی کردم، مخابرات،‌درمانگاه، مدرسه، موزه،‌ رستوران، پارک، فروشگاه و به طور کلی آنچه که در زندگی امروز بشر ضرورت دارد در این منطقه ایجاد کردم. من هیچ پشتوانه‌ مالی یا میراث هنگفتی برای انجام این امور در اختیارنداشتم هیچ ارتباطات نفوذی هم در سیستم‌های دولتی نداشتم بلکه فردی آزاد و مستقل و مفتخر به روستایی بودن هستم  .

 

زمانی که مجتمع کشاورزی کندلوس راه‌‌اندازی شد چند پروژه دیگر راهم انجام می‌دادم. حاصل تمام آن تلاشها تربیت مدیرکل، وکیل، شاعر، موسیقی‌دان، نویسنده و... از میان 180 کودک بود که می‌خواستند همان چوپان، کشاورز و... باقی بمانند.

به دلیل تلاش هایی که در توسعه و آبادانی کندلوس صورت گرفت این منطقه جهانی شده است و دولت آن را به عنوان یک منطقه توریستی بین‌المللی انتخاب کرده است. کندلوس امروز قطب بین‌المللی توریستی است. سالی 60 هزار گردشگر داریم که اتفاق پیش پاافتاده‌ای برای یک ایرانی نیست.»

مشکلات

زمانی که شرکت‌ هگزان را با پتروشیمی شریک شد پس از مدتی متوجه شد حاصل 20 سال تلاش بی‌وقفه‌اش به صفر رسیده است و او مانده‌ و کوهی از بدهی که پتروشیمی آنرا پرداخت نکرده بود و بانک او را مقصر می دانست. لذا مجبور شد از طریق نزول بدهی ها را پرداخت کند و مجددا با اجاره یک دفتر کوچک کارش را از صفر آغاز نماید. شرایط بسیار سختی پیش‌رو داشت، فشارهای مالی زیادی هم به دوشش بود از سویی دو میلیارد تومان بدهی به بانک داشت و او را ممنوع‌الخروج اعلام کرده بودند دورانی را سپری کرده که حتی هزینه روزمره هم به سختی تامین می‌شد. اما تلاش کرد و با یک دفتر کوچک به تولید لوازم آرایشی بهداشتی پرداخت و برای اولین بار در ایران ژل کتیرا را روانه بازار مصرف کرد.

سپس با پوست میوه‌های معطر چای کیسه‌ای با 10 طعم مختلف را به تولید انبوه رساند که آن‌هم با موفقیت روبرو شد. شبانه‌روز کار کرد تا توانست سراپا بایستد. بارها گفته‌است:« اگر مرا در کویرلوت رهاسازی پس از یک سال که به کویر بیایید مشاهده خواهید کرد که در آنجا هم باغی درست کرده‌ام! »

در طی سالهای فعالیت با شکست‌های وحشتناک و سنگینی مواجه بود حتی به دلیل حضور درعرصه‌های فرهنگی کاندیدای قتل‌های زنجیره‌ای هم شد. وزارت اطلاعات بعدها متوجه شد که او فردی سیاسی نیست بلکه عاشق ایران و سرزمینش است.

کارآفرین

به نظر دکتر جهانگیری کارآفرینی دو بخش دارد که ریشه در ژنتیک و اکتساب از محیط دارد:

«فردی که از همان کودکی جاه‌طلب است و بزرگ فکر می‌کند و ایده‌های متعددی در ذهن می‌پروراند باید دانست که کارآفرین است و همین انسان کوچک، افق‌های بزرگی را مشاهده می‌کند.

 شرایط زندگی و اجتماع در کارآفرین شدن افراد موثر است ما در این جامعه و با این دولت زندگی می‌کنیم و می‌دانیم کسی به دادمان نخواهد رسید و حتی مورد تمسخر هم قرار می‌گیریم. اگر ایده‌هایی در ذهن دارید آن را باور کنید اما اگر به آن تحت عنوان سکو نگاه می‌کنید، کار نکردن را بهانه نکنید.

اگر آن این ایده را باور دارید آن را بارور سازید. من اعتقاد ندارم که مسائل مالی مشکل بزرگی برای توقف باشد. طرح را می‌توان با دوستان،‌ اطرافیان و بانک در میان گذاشت و انجام داد. من برای تحقق ایده‌ام منزلم را به فروش رسانده‌ام اما از همان ابتدا به آن دیده اطمینان کافی داشتم. معقتدم کارآفرین نباید عمرش از به انجام یک فعالیت اختصاص دهد. باید سراغ فعالیت‌های دیگر هم برود و مثلا صد ایده را به نتیجه برساند. اگر کارآفرین در یک شغل باقی بماند دیگر کارآفرین نیست.»

 

این کارآفرین فعال و خستگی­ ناپذیر که از سوی یونسکو و میراث فرهنگی به عنوان چهره ماندگار معرفی شده کشور ایران را به علت داشتن منابع عظیم انرژی و نیروی انسانی ارزان، بهترین جا برای سرمایه­گذاری می­داند اگر چه معتقد است سیستم دولتی و تکیه بر ثروت حاصله از نفت، یک  مانع اساسی در راه کارآفرینی بشمار می­رود وبهترین مسیر در این عرصه توسعه کسب و کارهای جدید خانگی و کوچک است.

او بزرگترین آرزوی خود را ایجاد پنج میلیون فرصت شغلی برای جوانان ایرانی می­داند و معتقد است این کار فقط با دورنگری و ایده­ها و روش­های نو امکان­پذیر است و ادامه سبک سنتی کشاورزی و صنعت و بازار در ایران جواب نمی­دهد.

گفتنی است در سال 1388 دکتر جهان‌گیری به عنوان کارآفرین نمونه کشور برگزیده و معرفی شدند.


یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود .


خوشبختی یک سفر است (راه و رسم زندگی)

خوشبختی یک سفر است



*همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم *


*که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، *


*وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه‌های بعدی زندگی بهتر
و بهتر ....** *


*ولی وقتی می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته می شویم.** *


*بهتر است صبر کنیم تا بزرگ تر شوند.
*


*فرزندان ما که به سن نوجوانی می رسند، باز کلافه می شویم، چون دایم باید با آن ها
سروکله بزنیم.
مطمئناً وقتی بزرگ تر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم
شد.**
*


*با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :** *


*همسرمان رفتارش را عوض کند،یک ماشین شیک تر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج
کنند،** *


*به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم....** *


*حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد. *


*اگر الآن نه، پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است..** *


*بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این
مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.** *


*خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که
سر راهمان هستند ، کنار بروند:** *


*مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم، کاری که باید تمام کنیم، *


*زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم و ... *


*بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود! *


*بعد از آنکه همه این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی
است که ما آنها را موانع می‌شناسیم. *


*این بصیرت به ما یاری می دهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.**
*


*خوشبختی، خودٍ همین جاده است.. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم..** *


*برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم: *


*در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به
کار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک
ماشین نو، باز پرداخت قسط ها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش
فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...** *


*خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن
وجود ندارد.** *


خودکشی (داستان پند اموز)

پریدم پایین فهمیدم ....

 

 

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

 

 

 

 

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

 

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده

 

 

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

 

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

 

 

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای زیر خانومش رو بپوشه

 

 

 

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

 

 

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

   

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

 

 

 

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره

 

 

 

آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن

 

 

فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست

 


دوست واقعی

 

 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

 

با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"

 

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

 

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

 

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یک قطره درشت اشک در چشمهاش خودنمایی می کرد.

 

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

 

او به من نگاهی کرد و گفت: "هی، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

 

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

 

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

 

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

 

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

 

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، ‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

 

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

 

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

 

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

 

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

 

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

 

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

 

امروز یکی از اون روزها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

 

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".

 

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...

 

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.

 

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.

 

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

 

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیرقابل بحث، بازداشت".

 

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

 

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

 

من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درک نکرده بودم ...

هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

 

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.

 

"دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند."

 

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم ...

 

 


33 -نادر جلیلی





دكتر نادر جلیلی، استاد دانشگاه كلمسون آمریكا و مدیر تحقیقاتی آزمایشگاه مواد هوشمند و نانو این دانشگاه است. او می‌گوید: من در آبان 1349 در یك خانواده فرهنگی متولد شدم. در سال 1367 در رشته مهندسی مكانیك با گرایش جامدات در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شدم و4 سال بعد با درجه عالی در تمام گرایشات فارغ‌التحصیل شدم و همان سال به‌عنوان دانشجوی برتر مهندسی مكانیك از ریاست‌جمهوری وقت (هاشمی رفسنجانی) جایزه گرفتم.
در آزمون كارشناسی‌ارشد با رتبه یك رقمی در همین دانشگاه در رشته مهندسی مكانیك گرایش طراحی كاربردی قبول شدم و در سال 74 با درجه عالی و به‌عنوان شاگرد اول دانشكده مكانیك و شاگرد دوم دانشگاه در مقطع كارشناسی ارشد، مدرك خود را اخذ كردم و به همین دلیل از وزیر علوم وقت نیز (دكتر معین) جایزه نفیس دیگری دریافت كردم و به خاطر علاقه به این رشته و پشتكار زیاد از یكی از دانشگاه‌های آمریكا با بورس كامل در مقطع دكترا پذیرفته شدم و مهندسی مكانیك را ادامه دادم و در1997 میلادی (دی‌ماه 1377) موفق به اخذ مدرك دكترا با درجه ممتاز a+ شدم و بلافاصله در دانشگاه ایالتی ایلینویز به‌عنوان استاد‌یار آموزشی دانشكده مهندسی مكانیك در سن 25 سالگی به‌كارگرفته شدم. پس از یك سال و نیم و به‌دلیل موفقیت‌های علمی كسب شده به دانشگاه كلمسون آمدم و هم‌اكنون دانشیار دانشكده مهندسی مكانیك و رئیس گروه دینامیك و كنترل دانشكده و مدیر تحقیقاتی آزمایشگاه مواد هوشمند و نانو هستم.

در حال حاضر روی چه پروژه‌ای در حال كار هستید؟ درباره نتایج آن توضیح بفرمایید.


من به‌طور تخصصی روی مواد هوشمند كار می‌كنم. از چند سال پیش فعالیت اصلی من بر مطالعه و تحقیق روی این مواد متمركز بوده است. این تحقیقات و دستاورد‌های حاصل از آن در تشخیص بسیاری از مواد شیمیایی و بیولوژیكی مانند باكتری‌ها، ویروس‌ها و حتی DNA كاربرد وسیعی دارد. ما با استفاده از مهندسی مكانیك و بهره‌گیری از روش‌های فوق پیشرفته آنالیز ارتعاشاتی و كنترل این مواد می‌توانیم ذرات بسیار كوچك را تشخیص دهیم كه این ذرات می‌تواند طیف وسیعی از باكتری‌ها مانند ایكلای باشد كه در مواد غذایی و روده انسان به‌وفور یافت می‌شود.

همچنین در حال حاضر مشغول انجام تحقیقاتی هستیم تا این مواد و ربات‌های بسیار كوچك را با دقت كنترل كنیم و از آنها در جابه‌جایی DNA و حتی تغییر ماهیت آن و در نتیجه تغییر ماهیت سلولی استفاده كنیم. ما در آینده نزدیك با استفاده از ربات‌های بسیار كوچك در ابعادی حدود یك‌هزارم قطر موی انسان كه با چشم غیرمسلح قابل مشاهده نیستند و فرستادن آنها به داخل بدن و كنترل دقیق آنها از خارج از بدن انسان، قادر خواهیم بود
جراحی‌های فوق‌العاده مهم و پیشرفته را بدون بازكردن محل جراحی با موفقیت انجام دهیم و آنها را در جراحی‌هایی مانند باز كردن رگ‌های قلب و حتی خُردكردن برخی تومور‌ها مانند تومور مغزی به كار بگیریم. بنابراین بیشترین كاربرد نتایج پروژه من در پزشكی است ولی هم‌اكنون بخش اصلی پایه‌ای تحقیق یعنی درك و فهم رفتار‌های مواد هوشمند در حال انجام است تا با كنترل دقیق حركت، آنها در همان مسیری حركت كنند كه مد نظر ما است وهمان كاری را در آن نقطه به‌خصوص انجام دهند كه ما می‌خواهیم و این مهم‌ترین بخش كار است كه نیاز به تحقیق زیادی در زمینه مهندسی مكانیك هم از لحاظ دینامیك مواد و هم كنترل آنها دارد.

شما قرار است در یك كنفرانس بین‌المللی در تهران صحبت كنید، سخنرانی شما در باره چه موضوعی است؟


در27 اردیبهشت ماه امسال هفدهمین كنفرانس سالانه بین‌المللی مؤسسه مكانیك كه در دانشگاه تهران برگزار می‌شود من به‌عنوان سخنران كلیدی درباره ماهیت و چگونگی جابه‌جایی و حركت مواد هوشمند در ابعاد نانو صحبت خواهم كرد.


مواد هوشمند چیست؛ چرا با اینكه توسط انسان كنترل می‌شوند به این مواد هوشمند می‌گویند؟

مواد هوشمند به موادی اطلاق می‌شود كه بتوانند به تحریك‌های خارجی مثل میدان‌های الكتریكی پاسخ‌دهند به‌طوری كه ما بتوانیم با استفاده از این پاسخ‌ها رازهای نهفته درون آنها را كشف كنیم. بنابر این، این مواد قابلیت شناسایی تحریكات خارجی را دارند؛ عاملی كه باعث می‌شود اینها به تحریك‌های خارجی پاسخ دهند جفت كردن میدان‌های مختلف مثل میدان الكتریكی، مغناطیسی و مكانیكی است.

ساختار كریستالی این مواد به‌گونه‌ای است كه نیروی وارد شده از طرف یك میدان خارجی باعث تغییر شكل و ایجاد میدان الكتریكی توسط ساختار كریستالی جدید می‌شود، این میدان الكتریكی جریان الكتریكی را به‌وجود می‌آورد كه به‌عنوان پاسخ این مواد قابل مشاهده است. بنابراین به این مواد هوشمند می‌گویند؛ چون در برابر نیروی وارده از طرف ما، جواب مناسبی می‌دهند یا به زبان خود با ما سخن می‌گویند. تفاوتی كه این مواد با بقیه مواد (غیرهوشمند) دارند این است كه در این مواد به نوعی هوشمندی طبیعی نهفته است كه می‌توانند مثل موجود زنده به تحریك خارجی پاسخ مناسب بدهند.
همانطور كه اگر شما بخواهید یك موجود زنده را وادار به حركت كنید عكس‌العمل نشان می‌دهد و حتی مقاومت می‌كند، این مواد هم در برابر تحریكات خارجی وارد شده (كه به‌صورت مكانیكی، مغناطیسی و الكتریكی است) واكنش‌های مناسبی از خود بروز می‌دهند. این مواد با تبدیل 2میدان مختلف مكانیكی و مغناطیسی به میدان الكتریكی پاسخ و واكنش خود را در برابر تحریكات به ما نشان می‌دهند و این پاسخ معمولا به‌صورت تغییر و جابه‌جایی یا ایجاد جریان الكتریكی است كه ما می‌توانیم با اندازه‌گیری میزان جابه‌جایی یا جریان الكتریكی یا میزان خمیدگی آنها بفهمیم این مواد چه میزان حركت كرده‌اند و میزان پاسخ آنها چه مقدار بوده است. تحلیل و پردازش این اطلاعات می‌تواند به ما كمك كند تغییر و جابه‌جایی آنها را به‌صورت كنترل شده و مورد دلخواه انجام دهیم.
مواد هوشمند شامل 3بخش اصلی است:1- سنسور یا حسگر كه تحریك را حس می‌كند 2- بخش عملگر یا اكتیوژن كه می‌تواند حركت را انجام دهد 3- بخش مهم آنكه پردازشگر است و مغز مواد هوشمند را تشكیل می‌دهد كه با پردازش عملكرد بخش حسگر و عملگر، هماهنگی مناسبی را از نظر كارایی برای آنها رقم می‌زند.

یعنی این مواد بطور طبیعی دارای حافظه هستند؟


حافظه پردازشگر در خود این مواد نهفته است. كوارتزها از جمله این مواد هستنند كه خواص آنها بیش از 2قرن پیش شناخته شد ولی تا‌كنون در زمینه كاربردی كردن آنها كار زیادی صورت نگرفته است. چون این مواد در ابعاد بسیار كوچك و نانو هستند. آلیاژهای مثبت نیز جزء مواد هوشمند محسوب می‌شوند؛ زیرا با تغییر حرارت می‌توانند تغییر شكل بدهند و این ویژگی كاربردهای زیادی در دانش‌های مختلف دارد. اینها موادی هستند كه حافظه دارند و می‌توانند زمان تحریك وارد شده و نیز زمان تغییرحركت صورت گرفته خود را به نوعی ثبت و نگهداری كنند وما با استفاده ازتحلیل این حافظه می‌توانیم رفتار آنها را كشف كنیم و در دانشی مانند پزشكی به كار بگیریم؛ یعنی همان كاری كه در قالب یك پروژه بزرگ تحقیقاتی به من سپرده شده است تا با مطالعه رفتار این مواد، آنها را به خدمت انسان درآوریم.


آیا فقط مواد خاصی دارای ویژگی هوشمندی هستند، اصولا مواد هوشمند چه تفاوتی با سازه هوشمند دارد؟


باید توجه داشت كه سازه هوشمند متفاوت از ماده هوشمند است.
مواد هوشمند به‌طور طبیعی دارای این خاصیت هستند مانند بعضی نمك‌های ساحلی، برخی آلیاژها و سنگ‌ها و كوارتز، در حالی كه سازه‌های هوشمند توسط انسان و از مواد هوشمند ساخته می‌شوند. یعنی سازه هوشمند باید در بخشی از خود علاوه بر مواد و تركیبات دیگر مواد هوشمند داشته باشد. البته موادی مصنوعی هم وجود دارند كه تحت فرایندهای خاصی هوشمندی در آنها ایجاد می‌شود مانند مواد پی‌ایزوالكتریك یا مواد هوشمند سنتتیك كه در اثر جریان الكتریكی بسیار بالا این خاصیت در آنها ایجاد می‌شود. به عبارت بهترمواد خاصی اگر در مدت زمان زیادی تحت‌تأثیر شوك الكتریكی قرار گیرند مواد مصنوعی هوشمند را به‌وجود می‌آورند كه كاربرد‌های زیادی هم دارد و معمولا بیشتر از مواد هوشمند طبیعی مورد استفاده قرار می‌گیرد.



شما برای چه مدت روی این پروژه بزرگ كار كرده‌اید و بودجه تحقیقاتی اختصاص یافته به آن چقدر بوده است؟


بنیاد علوم آمریكا 6 سال پیش(2003 ) این پروژه را به من واگذار كرد. بودجه تحقیقاتی بالایی به آن اختصاص یافت به‌گونه‌ای كه در مرحله اول در آغاز كار نیم‌میلیون دلار (500 هزار دلار) و 2سال بعد نیز نیم میلیون دلار دیگر به آن تزریق شد و به‌طور كلی تا‌كنون حدود 5/1میلیون دلار بودجه صرف تحقیقات و تامین تجهیزات اندازه‌گیری حركت این مواد، شده است.(یك سوم این بودجه به تامین تجهیزات آزمایشگاهی اختصاص یافته است.)



آیا در كشور‌های دیگر هم روی نانوربات‌ها كار شده است؟


بله، در اروپا و ژاپن. ولی كاری كه ما در بخش حركت و كنترل آنها انجام داده‌ایم و نوآوری‌هایی كه در این بخش ما به آن دست یافته‌ایم در حال حاضر در دنیا منحصر به فرد است. ما از نوع خاصی از مواد هوشمند و كنترلرهای ویژه‌ای برای این ربات‌ها در سیستم خود استفاده می‌كنیم كه از این نظر از گروه‌های تحقیقاتی دیگر جلوتر هستیم.


در سال 2009 چه میزان بودجه تحقیقاتی در آمریكا در نظر گرفته شده است؟


برای بنیاد علوم آمریكا كه بزرگ‌ترین بودجه تحقیقاتی محض را به‌خود اختصاص می‌دهد 10 تا 12 میلیارد دلار بودجه در نظر گرفته می‌شود این بنیاد تحقیق صرف انجام می‌دهد و تحقیقات كاربردی در مراكز و سازمان‌های دیگری مانند وزارت دفاع و وزارت انرژی و سلامت انجام می‌شود. كه بودجه تحقیقاتی جداگانه‌ای دارند. به‌طور كلی در بخش پژوهش‌ها و تحقیقات پایه‌ای حدود 25 تا 30 میلیارد دلار و 2برابر این مبلغ در بخش پژوهش‌های كاربردی بودجه اختصاص می‌یابد.



شما در ایران تحصیل كرده‌اید و طی سال‌های اخیر نیز به ایران آمده و در دانشگاه‌های مختلف حضور داشته‌اید. به اعتقاد شما چه تفاوتی میان پروژه‌های تحقیقاتی، نحوه انجام و نیز بودجه‌های اختصاص یافته به آن در ایران و آمریكا وجود دارد؟ چرا در ایران تحقیقات كاربردی كم است یا تحقیقات كمتر به مرحله كاربردی می‌رسند؟



من دانشگاه‌های صنعتی‌شریف، تهران، امیركبیر و بعضی دانشگاه‌های شهرستان‌ها را بازدید و مشاهده كرده‌ام كه محدودیت‌های زیادی برای انجام پروژه‌های تحقیقاتی وجود دارد. البته شاید همین محدودیت‌ها در برخی موارد باعث نوآوری‌هایی شده و مثلا با بودجه‌های كمتری تحقیقات پایه‌ای خوبی صورت گرفته است ولی زمانی كه تحقیق به مرحله كاربردی شدن می‌رسد باید تجهیزات مورد نیاز وجود داشته باشد یا برای تامین آن بودجه مناسبی در نظر گرفته شود كه در این مرحله متأسفانه به خاطر بودجه‌های كم، كار به كندی و سرعت پایین پیش می‌رود و نتایج آن بسیار دیر نمایان می‌شود یا اصلا متوقف می‌شود.

به عبارت بهتر انجام تحقیقات كاربردی در ایران بسیار مشكل است در حالی كه در پروژه‌هایی كه پایه‌ای و محض است و نیازی به تجهیزات خاصی ندارد استادان و دانشجویان ایرانی بسیار خوب درخشیده‌اند و پا به‌پای دانشجویان در آمریكا پیش می‌روند. به هر حال عملیاتی كردن پروژه‌ها با محدودیت همراه است كه مانع بزرگی بر سر راه پیشرفت و توسعه ایران است.
باید سیستم پیوسته‌ای وجود داشته باشد تا یك تحقیق كاربردی شود. در غیراین صورت حاصل تحقیق فقط چاپ مقاله و فارغ‌التحصیل شدن دانشجو خواهد بود و هیچ مشكلی از جامعه رفع نخواهد كرد. یك تفاوت دیگر این است كه در آمریكا نیاز جامعه، اساس و پایه پروژه‌های تحقیقاتی را شكل می‌دهد تا دانشگاهیان با كار روی آنها نیاز جامعه را برآورده كنند، پروژه تحقیقاتی صرفا یك ایده دانشجویی یا عضو هیئت علمی نیست كه بعد از انجام تحقیقات و صرف بودجه ندانند آن را در كجا به‌كار بگیرند.
بنابراین ابتدا بنیادهای مختلف موجود مثل بنیاد علوم، در جامعه نیازسنجی می‌كنند و با اولویت‌بندی نیاز‌ها، آنها را به‌صورت پروژه‌هایی با بودجه‌های مناسب در اختیار پژوهشگران در دانشگاه‌ها قرار می‌دهند. به‌عنوان مثال جراحی بدون باز كردن و شكافتن بدن انسان یك نیاز مهم در جامعه است كه به‌عنوان پروژه تحقیقاتی تعریف و در اختیار من قرار گرفته است. به‌طور كلی كاربردی كردن یك تحقیق نیاز به یك زنجیره به هم پیوسته دارد كه در اینجا حلقه‌های زنجیر یكی بعد از دیگری وارد عمل می‌شوند و به همین دلیل تحقیقات تقریبا به سرعت كاربردی و به ‌صورت محصول نهایی وارد جامعه می‌شود.
در ایران این زنجیره به خاطر حلقه‌های مفقود شده از هم گسسته است و بنابراین بسیاری از تحقیقات خوب فقط تا مرحله چاپ مقاله پیش می‌روند و به نتیجه نمی‌رسند. من كه عضو هیئت تحریریه 2مجله معتبر علمی ( مجله مهندسان مكانیك آمریكا كه مطالب آن در زمینه دینامیك و كنترل است و مجله مهندسان برق و الكترونیك كه به چاپ مقاله در رشته مكاترونیك می‌پردازد) هستم مقالات علمی بسیار ارزشمندی از ایران دریافت می‌كنم ولی نتیجه این مقالات در جامعه ایران مشاهده نمی‌شود چون اصلا به مرحله بهره برداری نمی‌رسد.

چرا تبادل تجربیات و انتقال دانش نخبگان ایرانی خارج از كشور با ایران بسیار كم است؟

زیرا این امر مهم اصلا سازمان یافته و ارگانیزه شده نیست به‌عنوان مثال من به خاطر علاقه‌ای كه به دانشجویان تشنه آموختن ایرانی دارم به جز 2سفر اخیر با هزینه شخصی آمده‌ام و از دانشگاه‌های مختلف دیدن كرده‌ام و تبادلاتی با آنها داشته‌ام ولی در اینجا دانشمندان ایرانی زیادی هستند كه به دلایل مختلف فرصت انتقال تجربیات و اطلاعات به آنها داده نمی‌شود یعنی سیستم خاص یا پایگاه‌های اطلاعاتی وجود ندارد كه این افراد نخبه خارج از ایران و قابلیت‌هایشان به‌طور رسمی شناسایی و از آنها دعوت به همكاری شود و سفرهای مطالعاتی و تحقیقاتی با تسهیلات بیشتری صورت گیرد.
اگر سیستم یكپارچه مدیریتی مناسبی وجود داشته باشد كه زمانی كه‌ این استادان و متخصصان در ایران هستند در یك چارچوب مشخص و با پرداخت هزینه مناسب از دانش آنها استفاده شود یا دعوت به تدریس شوند دانشجویان مستعد و متخصصان و استادان ایرانی از دانش هموطنانشان در خارج از كشور بهره‌مند خواهند شد و این انتقال اطلاعات صورت خواهد گرفت.
اگر این ارتباط به‌صورت رسمی و از بالا و به‌طور منظم انجام گیرد باعث افزایش ارتباطات علمی با ایرانیان خارج از كشور می‌شود كه نتیجه بسیار خوبی در پی خواهد داشت. این كار نیاز به مدیریت خوب دارد نه سرمایه زیاد. فكر می‌كنم در میان مسئولان رده بالا یا حتی بخش خصوصی باید همت زیادی به‌وجود‌آید تا این ارتباط افزایش و به‌طور مرتب و منظم تداوم یابد و از پراكندگی و غیرمتمركز بودن آن جلو‌گیری شود.


هدیه ای پر از محبت

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" 

 

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینکه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است که هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یکدیگر عشق بورزیم ...


نهایت دوست داشتن و عشق

 

 

 


نیازی نیست فریاد بزنی  

 


فقط کافی است طوری رفتار کنی که انگار برایت اهمیتی ندارم و احساسم را نبینی.  


فقط میخواهد واژههایت را طوری ادا کنی که دلم را خط خطی کنی آن هم شکسته.  


آن وقت دیگر حتی خندههایت هم برایم زهر میشود. 



دارم یاد میگیرم دیگر توقعی نداشته باشم حتی از تو!  


تنهایی را بیشتر دوست بدارم تا همراهی یک رفیق نیمه راه را…  


یاد گرفتهام برای بلند شدن تنها باید با امید و تلاش دستم را بر روی زانوانم گذاشته،   


بگویم یا علی و بلند شوم. بی هیچ چشمداشت کمکی از دیگری! 



اما یک چیز را مطمئن هستم، نمیتوانم کینهای داشته باشم. چون میدانم آدمیست و روزگارش.  


آدمی است که تغییر میکند. میتواند بدیها را به خوبی مبدل کند و یا برعکس 

 


دوست دارم مثبت فکر کنم، حتی اگر دیگر خاطره حضور کسی نباشد،   

 

بهتر از این است تا در دل کینهای باقی بماند.   


که هنوز به حرمت محبت ایمان دارم.   


هر چند هنوز عشق را تجربه نکرده باشم!  

 

عشقی که آدمیان آن را در مالکیت میبینند…  


اما من جور دیگری عاشق شدهام… 


مدتیاست احساسی کم رنگ شده و دلی شکسته… 

 

 اما این دل همچنان میتپد. 


چه خوب است زیباگونه زیست، 

 

 مثل دلی که در عین شکستی، همچنان زندگی میبخشد! 



این هم یک حرف قشنگ که امروز یاد گرفتم:  


“بگذارمحبتت نسبت به دیگران، مثل عقربه قطبنما عمل کند،   

 

مهم نیست که چند بارمنحرف شود زیرا نهایتآ مسیر درست را نشان خواهد داد.  

 

 کاری را که احساس میکنی درست است انجام بده، کاری که سودش به دیگران برسد.”  


نهایت آرزویم این است که عقربه دلم روی مسیر درست ثابت بماند،   

 

هر چند انحراف را تجربه کرده باشد.   


مسیری که مرا از این دنیا به خدا میرساند.  

 

 

به نهایت دوست داشتن و عشق!

 
حماقت انسان سروش را آورد و سروش حماقت انسان را جاودانه کرد.



توله های فروشی (داستان پند اموز)

مغازه داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب کرده بود "توله های فروشی". نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: "قیمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا که بری قیمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من 2 دلار و سی و هفت سنت دارم. می توانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه توله ها عقب می افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت:
"من همون توله رو می خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو."
پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاکید می کرد، گفت:
"من نمی خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله هه به همان اندازه توله های دیگه ارزش داره و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد. در واقع، دو دولار و سی و هفت سنت شو همین الان نقدی می دم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما نخواهد بود."
پسرک با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید. پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه ای فلزی محکم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی که به او می نگریست، به نرمی گفت:
"می بینید، من خودم هم نمی توانم خوب بدوم، این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه!"

" آنتوان دوسنت اگزوپری"


24- شرکت جنرال الکتریک

زندگینامه جک ولش؛ موسس شرکت جنرال الکتریک 
 
جک ولش روش نوینی در نحوه اداره شرکت‌ها و کمپانی‌های بزرگ ابداع کرد که امروزه بسیاری از مدیران بزرگ فارغ‌ از اصول فرسوده و سنتی پیشین، به راحتی کنترل امور مرزهای تجاری خود را در دست گرفته و با سرعتی باورنکردنی به سوی پیشرفت و توسعه پیش می‌روند. تکنیک‌های افسانه‌ای مدیریت ولش به گونه‌ای است که هر مدیری را در هر قلمرویی به اوج می‌رساند. او خود نمونه بارز و موفق تکنیک‌های ولش است که در سن 44 سالگی کنترل تمامی امور کمپانی بزرگ و نامداری چون جنرال الکتریک آمریکا را در اختیار گرفت و عنوان جوان‌ترین مدیر یکی از بزرگترین شرکت‌های ایالات متحده را از آن خود کرد.
جان فرانس ولش جی.آر در سال 1935 در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد. در سال 1957 مدرک مهندسی شیمی خود را از دانشگاه همان ایالت دریافت کرد و پس از آن به سرعت به ادامه تحصیل مشغول شد و توانست در کوتاه‌ترین زمان ممکن دکترای این رشته را از دانشگاه آیلینیوس دریافت نماید.
بلافاصله پس از فراغت از تحصیل یعنی در سال 1960، ولش به کمپانی جنرال الکتریک پیوست و مشغول به‌کار شد؛ اما یک سال بعد تصمیم به ترک این کمپانی گرفت. او که از بدو ورود به این مکان با نحوه ارتقا شغلی کارکنان و برخی روش‌های مدیریتی مشکل داشت، پس از یک سال فعالیت با دریافت پیشنهاد کار در یک شرکت شیمی معدن با جدیت تمام تصمیم به ترک جنرال الکتریک گرفت. دریافت حقوق 10500 دلار برای یک مهندس جوان و تازه‌کار اگرچه ایده‌آل به نظر می‌رسید، اما او سوای مسائل مادی به روحیات حاکم بر محیط کارش بیشتر اهمیت می‌داد. به هر ترتیبی که بود تا یک سال توانست این شرایط را تحمل نماید اما به محض دریافت پیشنهاد جدید از شرکتی دیگر، تصمیمش جدی‌تر شد.
هنگامی که ولش تصمیمش را برای مسئول رده بالایش، روبن گاتوف مطرح کرد، با عکس‌العمل عجیبی روبه‌روشد. او که تا پیش از این تصور می‌کرد، گاتوف از شکایت‌های هرروزه ولش در مورد نحوه بوروکراسی دست و پاگیر کمپانی خسته شده است و با شنیدن تصمیم او بسیار خوشحال خواهد شد، به ناگاه با عکس‌العمل شدید او مبنی بر عدم اجازه به وی برای چنین کاری روبه‌رو شد.
گاتوف که خود مدیری جوان و لایق در آن بخش به حساب می‌آمد، به خوبی می‌دانست که وجود افرادی متخصص چون ولش برای جنرال الکتریک سرمایه‌ای بی‌کران محسوب می‌شوند و از دست دادن آن‌ها به منزله از دست دادن بخش مهمی از سرمایه شرکت است. از همین‌رو ولش و همسر جوانش را برای گردش در خارج از شهر دعوت کرد و در یک گفت‌وگوی چهار ساعته توانست او را قانع سازد تا از تصمیمش منصرف گردد. او به ولش قول داد که شرایط را به گونه‌ای مهیا سازد که گویا او به دور از بوروکراسی ادارات و شرکت‌های بزرگ تنها برای شرکت‌های کوچک تحت فرمان یک کمپانی بزرگ کار می‌کنند و بدین ترتیب تمامی این رفت و آمدهای وقت‌گیر اضافی برای انتقال نظرات و تصمیمات برای او برداشته خواهد شد.
به دنبال این جریان، ولش با عزمی جدی‌تر به کار بازگشت و به کمک گاتوف توانست پله‌های ترقی را به سرعت طی نماید. او ابتدا با بکارگیری روش نوین و مبتکرانه بازاریابی محصولات جنرال الکتریک را به طرز شگفت‌آوری ارتقا داد و از همین‌رو نام و اعتبار خاصی در کمپانی به‌دست آورد. سپس در سال 1972 به سمت معاونت یکی از بخش‌ها، در سال 1977 مدیریت آن بخش، در سال 1979 یکی از اعضای هیات مدیره و سرانجام در سال 1981 به‌عنوان جانشین رجینالد جونز و جوان‌ترین مدیرکل کمپانی عظیم جنرال الکتریک منصوب شد.
در طول فعالیت 20 ساله او در این سمت، جنرال الکتریک پیشرفتی بی‌سابقه در خود مشاهده کرد به طوری که فروش محصولات آن از 12 میلیارد دلار در سال 1981 به 280 میلیارد دلار در سال 2001 افزایش یافت. تعداد بسیاری از کارشناسان موفقیت ولش را مدیون توانایی او در مدیریت و بکارگیری تکنیک‌های فوق‌العاده موثر می‌دانند. او به سادگی می‌دانست که چطور افکار و اهدافش را به تک تک افراد از بالاترین رده تا پایین‌ترین رده شرکت انتقال دهد. او اعتقاد داشت که مدیران ارشد شرکت به جای نصب انواع و اقسام اطلاعیه‌های مختلف در تابلو اعلانات و یا ابلاغ نظراتشان توسط بوروکراسی طولانی و خسته‌کننده اداری، می‌بایست از شیوه تکرار استفاده کند. به باور او این مساله باید به گونه‌ای انجام شود که اهمیت اهداف و مقاصد و یا دستورات جدید حتی به خانه کارکنان نیز کشیده شود و آن‌ها سر سفره شام با خانواده نیز در مورد آن صحبت کنند. در نظر او اگر در ذهن کارکنان، شرکت از شکل یک راهرو دراز و پر پیچ و خم با موانع متعدد برای رساندن خبر از جایی به جای دیگر به یک سوپرمارکت بزرگ تشبیه شود، دیگر تمامی اتلاف وقت و انرژی در این سیستم اداری از بین خواهد رفت. اگر تمامی بخش‌ها همچون قفسه‌های سوپرمارکت در کنار هم و در معرض تماس دیگران قرار گیرند، نه به سیستم کاری آن‌ها لطمه‌ای خواهد خورد و نه دخالت و ناهماهنگی در انجام امور پدید خواهد آمد، علاوه بر این‌ها تماس طولانی مدت همه با یکدیگر سبب خواهد شد تا مطالب موردنیاز کمپانی بارها و بارها دهان به دهان تکرار شده و در ذهن همگان نقش بندد.
بکارگیری این روش غیرمعمول سبب شد تا کارکنان همگی خود را جزئی از کل بدانند و تماس‌های روزمره آن‌ها با مدیران ارشد کمپانی، نوعی اعتماد به نفس و وابستگی عاطفی به جنرال الکتریک در آن‌ها پدید آورد و این‌گونه شد که در مدت 20 سال این کمپانی چنان رشدی کرد که قوی‌ترین مدیران دنیا از عهده آن برنمی‌آمدند.
اگرچه در سال 2001، ولش از سمت خود بازنشسته شد اما توان علمی و مدیریتی او به حدیست که حتی در سن و سال امروز نیز قریب به 500 کمپانی او را به عنوان مشاور و راهنما در کنار خود دارند و از تکنیک‌های خلاق او سود می‌جویند.
http://forum.p30world


23- شركت TOMMY

 هنر طراحی لباس برای گروه‌های مختلف اجتماعی و همچنین برای سنین متفاوت از جمله مشاغلی است که امروزه از رونق بسیار خوبی بهره‌مند شده است. لباس‌هایی که هر روزه با رنگ و طرح جدید به بازار می‌آیند همگی زائیده فکر و هنر کسانی است که در پشت مارک‌های مختلف پوشاک مشغول فعالیت و برنامه ریزی هستند. در دنیای امروز این مساله به حدی قوت یافته است که گاها از طراحان لباس به دلیل نفوذ بسیار بالایی که در اقشار مختلف جامعه کسب کرده‌اند در مقاصد مختلف اقتصادی و حتی سیاسی استفاده می‌شود. اگر چه مصرف کنندگان تنها در فروشگاه‌های پوشاک اقدام به خرید لباس خود می‌نمایند اما در حقیقت آنها فکر پشت پرده آن لباس و یا آن طرح را خریداری می‌کنند و به همین سبب همیشه به طور ناخواسته در پشت سر این طراحان حرکت و به سوی اهداف آنها پیش می‌روند.
یکی از این طراحان صاحب نفوذ که پوشاک خود را تحت نام تجاری تامی عرضه می‌کند تامی هیلفگر است که تقریبا بدون هیچ پشتوانه اقتصادی و تنها با اتکا به توانایی و استعداد خودش توانسته است در رقابت سخت و نفس گیر امروزی شرکت نماید و نام خود را در بالای لیست طراحان بزرگ پوشاک جای دهد.
توماس ژاکوب هیلفگر در 24 مارس 1951 در المیرا از توابع نیویورک به دنیا آمد. خانواده ایرلندی و کاتولیک هیلفگر، 9 فرزند داشت که تامی فرزند دوم خانواده به شمار می‌رفت. نکته جالبی که در مورد زندگی دوران کودکی او مشاهده می‌شود علاقه شدید او به خلق طرح‌های نوین اما کودکانه لباس‌ها بود. این‌گونه که گفته می‌شود در زمان کودکی و نوجوانی تامی همیشه لباس‌های خود و گاها خواهر و برادرهای کوچکترش را به دور از چشم دیگران برمی‌داشت و در فرصتی مناسب طرح‌های خود را که بیشتر به پاره شدن و یا غیر قابل مصرف شدن لباس‌ها می‌انجامید، بر روی آنها پیاده می‌کرد. این مساله به شدت خشم پدر و مادر و اطرافیان را برانگیخته بود و همیشه موجب تنبیه سخت او می‌شد.
در سن 18 سالگی همزمان با پایان دوره دبیرستان تامی تصمیم گرفت که به جای ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل، وارد بازار کار شود و استعداد خود را در این زمینه امتحان نماید. از همین رو مغازه کوچکی برای خود دست و پا کرد و به کار مشغول شد. کار او اینگونه آغاز شد که هفته به هفته به شهر نیویورک می‌رفت و شلوار جین و کتان خریداری می‌کرد و برای فروش به اهالی شهر کوچکشان به مغازه می‌آورد. او که همیشه سلیقه مردم برایش از اهمیت بالایی برخوردار بود سعی داشت تا همیشه شلوارهای مورد دلخواه و سفارش داده شده مشتریانش را هر طور که شده تهیه کند و به دست آنها برساند. او حتی نام مغازه کوچکش را (محل مردم) نهاد تا جلوه بیشتری به این مساله بخشد.
در این مدت که او همواره به دنبال برآوردن سفارشات مشتریان بود دریافت که طرح‌های موجود در بازار نمی‌تواند جوابگوی نیازهای مصرف‌کنندگان باشد و ظهور طرح‌های جدید با رنگ و مدل‌های متفاوت را به شدت ضروری می‌پنداشت. از این رو در سن 25 سالگی تصمیم گرفت تا به همراه همسرش سوزی به نیویورک رود و توانایی خود را در طراحی امتحان نماید.
ورود تامی به نیویورک و آشنایی او با ماهان مورجانی که خود امتیاز طرح شلوار جین گلوریا واندربلیت را در اختیار داشت، نقطه مهمی در زندگی تامی به حساب می‌آید.
او که ایده و طرح‌های بسیاری در ذهن داشت به کمک دو تن از دوستانش کمپانی مورجانی را که در معرض ورشگستگی بود خریداری نمود و یک‌سال بعد آن را با نام «Tommy Hilfiger Inc» به ثبت رساند. اندکی بعد با به بازار فرستادن طرح‌‌های تامی و جلب نظر بسیاری از مصرف کنندگان روزهای شهرت هیلفگر آغاز شد و در عرض مدت کوتاهی کمپانی را به سهامی عام مبدل ساخت و وارد بورس کرد.
از آن دوران تا به امروز تنوع مدل‌های جدید تامی به حدی بوده است که کارشناسان این حرفه هیلفگر را در لیست چهار طراح بزرگ ایالات متحده جای داده‌اند و در چند سال پیاپی او را طراح شماره یک خوانده‌اند. طرح‌های او که ابتدا تنها محدود به شلوارهای جین می‌شد، امروزه وسعت بی‌نظیری گرفته‌اند و در مدل‌های کتان و اسپرت، لباس های زنانه، کودکانه، کفش های مردانه و زنانه، عینک، خوشبو کننده‌های مختلف و حتی در مبلمان خانه نیز مشاهده می‌شوند.
هیلفگر که تجارت خود را در یک مغازه کوچک محلی آغاز کرده بود حال نام تجاری خود را تقریبا در تمامی اذهان خانواده‌ها جای داد و شهرت آن را بیش از پیش کرده است.
اگر چه اکثر مصرف‌کنندگان نام تامی را می‌شناسند نه هیلفگر را، اما نکته مهم اینجاست که عدم آشنایی با فرد شماره یک پشت این نام تجاری هرگز باعث نشده است که آنها لحظه‌ای از حرکت در مسیری که فکر این فرد آن را آماده ساخته است باز بمانند.
استقبال فراوان مردم از برند تامی سبب شده است تا مراکز مختلفی چون موسسه طرح و مدل آمریکایی هر ساله نام هیلفگر را در بالای لیست خود جای دهند و به سبب پیشرفت‌های هر روزه‌اش هدایایی به او تقدیم نمایند.
در حال حاضر این طراح میلیاردر به همراه همسر و چهار فرزندش در گرینویچ مشغول گذراندن روزهای خوش و به یاد ماندنی زندگی است.
منبع: http://forum.p30world.com/archive


گرایشهای بیوفیزیک

بیوفیزیک

بیشتر دو گروه از فارغ التحصیلان کارشناسی در رشته بیوفیزیک ادامه تحصیل می دهند: زیست شناسی و فیزیک. بیوفیزیک در دانشکده های "علوم زیست شناسی"، شیمی، پزشکی، کامپیوتر و گاها فیزیک، ساختار، عملکرد، برهمکنش ها و دینامیک بیوماکروملکولها شامل پروتئینها، پپتیدها، اسیدهای نوکلئیک، غشاهای بیولوژیک و... را مورد بررسی قرار می دهد. همچنین بررسی اثرات تشعشعات و پرتوهای الکترومغناطیسی بر موجودات زنده و نیز کاربردهای این پرتوها از زمینه های دیگری است که در این رشته دنبال می شود. در زمینه اخیر، اغلب در دانشکده های فیزیک و پزشکی جستجو می توان نمود. از گرایشهایی که برخی دانشجویان بیوفیزیک در آن ادامه تحصیل می دهند، بیو انفورماتیک، زیست شناسی ساختاری (Structural Biology)، زیست شناسی محاسباتی(Computational biology)، بیوشیمی فیزیک، نانو بیوفیزیک، نانوبیوتکنولوژی و زیست شناسی پرتوی است. انواع تکنیکهای اسپکتروسکوپی از جمله فلورسانس و NMR، تکنیکهای Cryo-electron microscopy، Circular Dichroism، X-ray Crystallography و تکنیکهای محاسباتی چون شبیه سازى دینامیك مولكولى Molecular Dynamics Simulation, شبیه سازى داكینگ Docking Simulation و هومولوژی مدلینگ در این رشته کاربرد عمده ای دارند.

جهت دریافت پذیرش در بیوفیزیک اغلب فقط مدارکی که در گرفتن پذیرش به آنها اشاره شده است، مورد نیاز می‌باشد، اما جهت گرفتن پذیرش در برخی از دانشگاه‌های آمریکا علاوه بر مدارک فوق از شما می‌خواهند تا امتحانGRE Subject را نیز داده، نتایج آن را به همراه سایر مدارک ارسال نمایید. لازم به ذکر است که امتحانات GRE General برای دریافت پذیرش از دانشگاه‌های آمریکا لازم است و بسیاری از دانشگاه‌های کشورهای دیگر احتیاج به این امتحانات ندارند.

اغلب این زمینه ها را به راحتى میتوان مرتبط با لیست ارایه شده در زمینه "هایتك" دانست ولى به استثناى رشته هاى نانو بیوفیزیك و نانوبیوتكنولوژى، زمینه هاى دیگر معمولا در روند گرفتن ویزا مشكلى ایجاد نمى نمایند. حتى در مواردى افرادى كه در زمینه زیست شناسی محاسباتی پذیرش داشتند سریعتر از بقیه ویزا دریافت كرده اند.


پولدارترین ایرانی کیست؟

مجله فوربس که هرساله لیست پولدارترین افراد دنیا منتشر می کند، امسال در یک اقدام جالب، با معادل سازی ارزش دارایی افراد در مقاطع زمانی مختلف تا کنون، برای اولین بار لیستی را منتشر کرده است که در آن 200 نفر که در طول تاریخ بیشترین ثروت را داشته اند معرفی شده اند.
دانستن لیست "ترین ها" همواره از جمله مطالبی بوده است که علاقمندان زیادی برای خود دارد و یکی از این لیست ها، لیست پولدارترین افراد است که همواره در حال تغییر و تحول است.
 
به گزارش خبرنگار بولتن نیوز، مجله فوربس که هرساله لیست پولدارترین افراد دنیا منتشر می کند، امسال در یک اقدام جالب، با معادل سازی ارزش دارایی افراد در مقاطع زمانی مختلف تا کنون، برای اولین بار لیستی را منتشر کرده است که در آن 200 نفر که در طول تاریخ بیشترین ثروت را داشته اند معرفی شده اند. اولین نفر در این لیست که به عنوان پولدارترین فرد در تاریخ معرفی شده، چنگیز خان با 417 میلیارد دارایی است.
 
نکته جالبی که در این لیست به چشم می خورد، وجود تنها یک ایرانی در این لیست 200 نفره است، که در این رده بندی جایگاه 193 را به خود اختصاص داده است.
 
بر خلاف تصور اکثر ایرانیان در مورد پولدارترین فرد ایرانی! این عنوان به پیر امیدیار، مدیر سایت ebay اختصاص دارد.
امیدیار در سال 1967 در کشور فرانسه- پاریس به دنیا آمد. پدر او ایرانی و مادرش فرانسویست. وی در 6سالگی به همراه خانواده خود به امریکا رفت و در کالج نافتز در رشته علوم رایانه تحصیلات خود را به پایان رساند.

امیدیار در سال 1995 سایت ebay را تنها از روی سرگرمی راه اندازی می کند ولی پس از گذشت اندکی این سایت به یکی از بزرگترین و پردرآمد ترین سایت های اینترنتی تبدیل می شود.
 
 Ebay به عنوان اولین سایت حراجی اینترنتی لقب گرفته است. این سایت در حال حاضر تعداد 6000 کارمند دارد و در سال 2005 میلادی معادل 441 میلیون دلار سود داشته است.
 
 ebay در حال حاضر 144 میلیون عضو دارد و روزانه میلیون ها معامله بصورت مجازی در آن صورت می گیرد.
 
امیدیار در لیست ثروتمندان حال حاضر دنیا در رتبه 17 قرار دارد و ثروت او حدود 8 میلیارد دلار برآورد شده است.
 


همدلی

در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود

    ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد.

از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد.

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.

 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد. 
 مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت ؟

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم. 
 خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.


داستان بخت بیدار

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

بیژن نجاتی ریحانی


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو